تبلیغات
گرداب و مرداب رجوی - مرگ مشكوك ساكنان اشرف(2)

گرداب و مرداب رجوی
 
به امید رهایی اسیران در بند فرقه رجوی
  
در روز 18 شهریور، 20 نفر بیگناه توسط تروریست ها به شهادت رسیدند {مجموع انتقال یافتگان در 29 سری (سال 95) به آلبانی و نروژ به 1234 نفر رسید} {خبر فوری: پنج نفر از اعضای منافقین از زندان لیبرتی به اسامی علی حسین خدابنده، محسن طیب زاده، مسعود بخشی زاده، سید جلال رحیم پور و منوجهر شیرازی فرار کردند} {مجموع انتقال یافتگان در 21 سری به آلبانی به 391 نفر رسید} {(۱۶ مهر) بیست نفر از ساکنان کمپ لیبرتی از بغداد به پایتخت آلبانی (تیرانا) انتقال یافتند} {۵۶ نفر دیگر از اسیران در بند فرقه مخوف رجوی (شهریور 94) به کشور آلبانی منتقل شدند}
به وبلاگ گرداب و مرداب رجوی خوش آمدید
free counters تروریست واژه ایست لاتین، که هزاران نوع دارد، تروریست جاندار انسان نما،هزار چهره،فریبکار، سرد و گرم، سوزان و آتشین،بی رحم و دشمن نوع بشر*تروریست عامل ترور و طرفدار ترور، آدمکش، آنکه برای رسیدن به هدف خود کسی را بطور غافلگیر و یا با ایجاد وحشت و هراس بکشد تروریسم روش کسانیست که آدمکشی و تهدید مردم و ایجاد وحشت را به هر طریقی که باشد، برای رسیدن به هدف های سیاسی خود از قبیل تغییر حکومت یا در دست گرفتن زمام امور لازم می دانند، پدیده تروریسم از منظر روانشناسی جنایی، پاسخی انفعالی و نشات گرفته از احساس بی عدالتی محسوب می شود؛ اعم از اینكه این احساس واقعی یا كاذب و مبتنی بر توهم باشد

گفتیم كه طی سالیان طولانی رجوی تمامی كسانی را كه به نحوی با سیاستهای درون تشكیلاتی او مخالفتی می كردند از سر راه برمیداشت و به نمونه های علی زركش، مهدی كتیرایی و مهدی افتخاری اشاره كردیم...

 

در قسمت اول این مقاله گفتیم كه طی سالیان طولانی رجوی تمامی كسانی را كه به نحوی با سیاستهای درون تشكیلاتی او مخالفتی می كردند از سر راه برمیداشت و به نمونه های علی زركش، مهدی كتیرایی و مهدی افتخاری اشاره كردیم. و در مورد هر كدام بررسی كردیم كه چگونه مخالفت آنها ابراز شد و چگونه پس از مدتی از دیدها ناپدید شدند. اكنون در این قسمت می خواهیم به موارد دیگری كه درون تشكیلات رخ داده است بپردازیم:

یكی دیگر از كسانی كه طی سالیان طولانی بدست دستگاه وحشت و ترور مجاهدین نابود شد محمدرضا صباحی است. محمد رضا صباحی از مسئولین و سخنگوی سازمان در آمریكا بود. او برای ماموریت به عراق رفت و سپس دیگر اجازه برگشت به آمریكا را به او ندادند. به همین خاطر نقطه افتراق او با سازمان شروع شد. محمدرضا بحثهای سیاسی و تشكلاتی فراوانی داشت. در آن زمان من در بخشی به نام «دبیرخانه» با مسئولیت محمدعلی توحیدی كار می كردم. روزی محمد سیدالمحدثین كه مسئول بخش سیاسی سازمان بود با اعضای دبیرخانه نشستی برگزار كرد و گفت فردی به اسم محمدرضا را می خواهیم به بخش شما منتقل كنیم او مسئله دار شده است و یك سری سئوالات و ابهامات دارد كه سعی می كنیم با او برخورد كنیم تا مسائلش حل و فصل شود. بعد از آن محمدرضا را به بخش ما آوردند. محمدعلی جابرزاده كه از مشاورین نزدیك رجوی بود به بخش ما می آمد و ساعتها با او صحبت می كرد. هنوز یك هفته از آمدن محمدرضا نگذشته بود كه گفتند نیمه شب محمدرضا خود را به آتش كشیده است. بعد هم معلوم نشد جسد او را به كجا بردند و كجا دفن كردند. به همین مناسبت نشست دیگری با نفرات دبیرخانه صورت گرفت كه باز سیدالمحدثین آنرا اداره می كرد. جابرزاده نیز  در نشست حضور داشت، جابرزاده گفت، هیچ حرف منسجم و درست و حسابی نمی زد تنها برداشتی كه من كردم این بود كه از مبارزه خسته شده و می خواهد بدنبال زندگی برود. سیدالمحدثین و توحیدی نیز كه در آنجا بودند حرف او را تایید كردند و هر كدام علیه او صحبت كردند. جالب است كه همسر او (فرح امامی) را نیز به آن نشست آورده بودند و سعی می كردند  موضوع را برای او نیز رفع و رجوع كنند. فرح امامی كه قبلا در بخشهای پشتیبانی كار می كرد پس از این ماجرا برای اینكه به او امتیازی بدهند به بخش سیاسی منتقل كردند. ولی غم نهفته ای كه در سیمای فرح دیده می شد كاملا خبر از وضعیت درونی او در عزای همسرش می داد.

این داستان همچنان ادامه داشت تا به جریانات سال 73 رسیدیم. در جریان سال 73 كه تحت عنوان نفوذی رژیم نام گرفته بود بیش از چهارصد نفر  را به زندان كشاندند و تعداد زیادی را شكنجه كردند از جمله دو نفر به نام های پرویز احمدی و قربانعلی ترابی نیز در همین جریان كشته شدند. این بار رجوی شمشیر را از رو بسته بود. و شاید كسان دیگری نیز در این جریان كشته شدند كه كسی هرگز از آنها خبری ندارد و جایی درز نكرده است.

در جریان اشغال عراق توسط نیروهای آمریكایی در سال 1382 تعدادی به عنوان كشته شده در جریان حمله آمریكا اعلام شدند كه هرگز چنین نبوده است. آنها بعنوان تصفیه درونی كشته شدند بودند حتی برخی از آنها خیلی قبل تر از این جریانات در تشكیلات ناپدید شده بودند. از جمله می توان به كمال حیدری  و مهری موسی و مینو فتحعلی اشاره كرد. كمال حیدری از جمله اعضای تیم ترور صیاد شیرازی بود. او همسر خانم مرجان ملك نیز بود كه اكنون از منتقدان سازمان می باشد. كمال كه سابقه بسیار كمی داشت پس از انجام این عملیات سریعا به رده عضویت دست یافت. كمال كم كم با سازمان به مخالفت پرداخت. من او را در مركز 19 می شناختم. او در آن مركز بعنوان فرمانده یك تیم كار می كرد. چندین بار با او برخورد داشتیم، او آدمی بسیار منطقی و خوش مشرب بود. اواخر سال 1378 به قرارگاه علوی منتقل شد.  در سال 1380 نشست عمومی برای  كمال در قرارگاه سوم به فرماندهی رقیه عباسی برگزار كردند. او را زیر شدیدترین فشارها گذاشتند. كمال درخواست خروج از سازمان را كرده بود  و در آن نشست نیز برخواسته خود پافشاری كرد. فشار زیادی به وی آوردند ناسزا به او گفتند سعی كردن با تحقیر كردنش نزد همه افراد قرارگاه او را از خواسته اش منصرف كنند  ولی كمال كوتاه نیامد. آن نشست سرانجام بعد از ساعتها به پایان رسید ولی پس از مدتی  بعد از آن نشست، كمال ناپدید شد و دیگر هرگز كسی كمال را ندید تا پس از پایان جنگ تصویر او در نشریه مجاهد بعنوان كشته شدگان در جنگ اعلام شد.

همین سرنوشت برای مهری موسوی نیز اتفاق افتاد. مهری كه از مسئولین بخش سیاسی سازمان بود، و سالها بعنوان یكی از مسئولین این بخش در عراق و خارج از كشور فعالیت كرده بود، در جریان نشست طعمه یعنی سال 1380 با سازمان دچار مشكل می شود نشستهای زیادی برای او گذاشتند و او را تحت فشار گذاشتد كه از موضع خود كوتاه بیاید چون كه از این راه نا امید شدند نوبت از میان برداشتن او شد و باز عكس مهری در نشریه و خبر كشته شدنش در بمباران. چنانچه برای مینو فتحعلی نیز چنین شد.

 پس از پایان جنگ و استقرار در خاك عراق، از آنجایی كه سازمان امكان نشستهای با حضور رجوی را نداشت كه بتواند به نفرات معترض رسیدگی كند،  میزان مرگ و میر بیشتر شد كه خود  نشان از تصفیه افراد معترض و مسئله دار است.  هر كدام به بهانه ای از میان برداشته شدند.

یاسر اكبری نسب از جمله افرادی بود كه در این میان جان خود را از دست داد. پدرش مرتضی و برادرش موسی نیز در قرارگاه اشرف هستند.

یاسر مادرش را در سال 1367 در جریان عملیات فروغ جاویدان از دست داده بود. یاسر به همراه برادر و خواهرش سال 1369 در جریان جدایی فرزندان از اولیاء از پدرشان جدا شدند و به آلمان فرستاده شدند. یكی ازپادوهای مجاهدین در اروپا به نام غلام در سال 1377 به آنها مراجعه كرده و به اصرار از آنها خواست كه برای دیدن پدرشان به عراق بروند. علیرغم مخالفت یاسر و برادر كوچكترش موسی، سرانجام آنها را به عراق آوردند و سپس در یگانهای رزمی سازماندهی كردند. آنها فقط توانستند برای مدت یك ساعت پدرشان را كه در آشپزخانه كار می كردند ملاقات كنند. آنها در مركزی به نام مركز 19 سازماندهی شدند. من در آن زمان در مركز نوزده بعنوان كادر فعالیت می كردم. تمام نفرات كه تحت عنوان «ملیشیا» می آوردند در مركز نوزده سازماندهی می كردند. (میلیشیا به نفراتی اطلاق می شد كه پدر یا مادرشان درون تشكیلات بود)

یاسر و موسی خیلی بهم وابسته بودند به طوری كه در اغلب مواقع در كنار هم نشسته یا با هم به كاری مشغول بودند. یاسر رقص با كفش را به خوبی اجرا می كرد او استاد این كار بود به طوری كه به سایر نفرات نیز این رقص را آموزش داد و در برنامه های جمعی اجرا می كردند. سیمای یاسر همیشه با خنده و خوشرویی عجین بود. او با من رابطه ای دوستانه برقرار كرده بود. و چندین بار پیش من از اینكه مسئولشان به او بی احترامی می كند شكایت می كرد ولی من نیز متاسفانه كاری نمی توانستم برایش بكنم جز اینكه او را به صبوری دعوت كنم.  یكبار یاسر جریان آمدنش به عراق را می گفت، او گفت من در آلمان زندگی خوبی داشتم تازه داشتم سروسامان می گرفتم كه مرا به این جا آوردند. او گفت خیلی وعده به ما دادند كه مرا به اینجا آوردند از جمله اینكه آنجا شما با دختران جوان زندگی می كنید ما هم به همین هوا آمدیم.

همیشه یك احساس نگرانی در چهره یاسر می دیدم. فرمانده آن موقع مركز محبوبه توسلی بود، او بشدت از محبوبه متنفر بود، می گفت مثل میمون می ماند. او می گفت الان كه آمده ایم اینجا گیر افتاده ایم و دیگر امكان خروج نداریم. یاسر به همراه برادرش اواخر سال 1378 كه مركز 19 منحل شد به قرارگاه دیگری در كوت منتقل شدند. پس از آن دیگر من یاسر را ندیدم تا حدود ده سال بعد كه وقتی در تیف بودیم خبردار شدم كه یاسر خودسوزی كرده است. سازمان علت این خودسوزی را به طور مسخرهای  «برای اعتراض به نیروهای آمریكایی»  عنوان كرد. من اصلا این خبر را باور نكردم، از یكی از  فرماندهان آمریكایی كه به آنجا تردد می كرد به نام سرهنگ تورلاك جریان را پرسیدیم او گفت «هنوز بر ما معلوم نیست كه او را به آتش كشیده اند یا خودش، خودش را به آتش كشیده است ولی مجاهدین هیچگونه اطلاعات دقیقی در این مورد به ما نمی دهند» و به این ترتیب پرونده یاسر اكبری نیز بسته شد و پدرش مرتضی و برادرش موسی كه بسیار او را دوست داشتند، در عزای او ناله كردند.

قربانی دیگر حس قدرت پرستی رجوی، دوست عزیز و نازنینم احمدعلی رازانی بود. احمد پس از عملیات فروغ در حالی كه همسرش را از دست داده بود و یك دختر و یك پسر یتیم داشت به لشكر ما (لشكر 15) منتقل شد. من و احمدعلی در یك دسته بودیم. ما حدود دو سال را با هم بسر بردیم.  احمدعلی  كه از لرستان آمده بود، آدمی بسیار ساده و دوست داشتنی بود. پس از آن دو سال نیز هر وقت در برنامه های عمومی همدیگر را می دیدیم بسیار خوشحال می شدیم.  او جریان كشته شدن همسرش در عملیات فروغ را كه از چند نفر شنیده بود برایم تعریف كرد. او گفت، همسرم تا روز آخر زنده بوده است ولی یك طراحی احمقانه كرده بودند و آنها سوار بر یك خودروی نظامی می كنند و به وسط دشمن می فرستند. هیچ عقل سلیمی حكم نمی كرد كه این تعداد را كه اغلب آنها نیز زن بوده اند بصورت كاملا بی دفاع به دهان دشمن بفرستند. او مقصر اصلی مرگ همسرش و یتیم شدن فرزندانش را خود رجوی می دانست كه دست به این عملیات احمقانه زده است.

در مجاهدین معمولا به رجوی با اصطلاح «برادر» یاد می كنند او وقتی با هم حرف می زدیم این اصطلاح را به سخره می گرفت و می گفت بجای اینكه برادر ما باشد دشمن جان ماست.  پس از دو سال ما از هم جدا شدیم و هر كدم به بخش دیگری منتقل شدیم. ولی این دوستی و رفاقت ما همچنان پابرجا بود. او هر بار كه مرا می دید علیه تشكیلات و بخصوص شخص رجوی حرف بسیار میزد و می گفت تا همه ما را به كشتن ندهند دست بردار نیستند. اصلی ترین مانع جدا شدن احمدعلی از سازمان، فرزندانش بود كه هم دختر و هم پسرش را مجددا به تشكیلات بازگردانده بودند.

آخرین بار او را در آشپزخانه دیدم. آشپزخانه ستادی به نام «ف. اشرف» او در آنجا در حال پخت و پز بود. در آن شرایط من دیگر برای رفتن تصمیم گیری كرده بودم و مترصد فرصتی برای رفتن بودم. به احمدعلی گفتم تو میخواهی چكار كنی  باز هم می خواهی تحمل كنی و همین جا پیاز و سیب زمینی بپزی؟ احمدعلی با حالتی كه اندوه فراوانی در چهره اش نهفته بود گفت من چكار می توانم بكنم، از بخت بد من، بچه هایم را آورده اند اینجا مگه می توانم بچه هایم را ول كنم و بیایم؟ سرنوشت آنها چه می شود؟ اصلا خانواده و مردم چه می گویند؟ نمی گویند چرا زنت را به كشتن دادی و بچه هایت را هم ول كردی و آمدی؟ او می گفت نمی گذارند حتی یكبار هم كه شده بچه ها را ببینم حداقل از آنها نظرخواهی كنم شاید آنها هم راضی به ماندن نباشند. آخرین بار كه احمدعلی را ترك كردم در حال پاك كردن پیاز و سیب زمینی بود. و من دیگر هرگز احمدعلی را ندیدم. تا اینكه یكی دو سال پیش شنیدم كه خود را دار زده است. من نمیدانم آیا واقعا احمدعلی خودش را دار زد یا قربانی دیگر این دستگاه جهنمی بود. آیا احمدعلی واقعا برای زندگی دیگر هیچ امیدی نداشت؟ پس فرزندانش چه میشوند؟

یكی دیگر از نوجوانانی كه قربانی این فرقه شدند،  آلان محمدی بود. آلان دختر شانزده ساله ای كه  فرزند نصرالله محمدی بود. مطابق گفته كسانی كه در بخش زنان بودند، آلان بسیار برای برگشتن و خلاص شدن از این مخمصه تلاش كرد ولی متاسفانه  موفق نشد، سرانجام در هنگام پست نگهبانی در حالی كه با فرمانده یگانش پست میداد، تیری به او شلیك شد كه صورت كوچك و نازنینش را متلاشی كرد. در ابلاغیه ای درونی، اعلام کردند که آلان بر اثر بی احتیاطی خودش کشته شده است. بر سنگ مزارش هم نوشتند: شهادت حین ماموریت!  سازمان اعلام كرد كه تیرناخواسته از تفنگ خارج شده است و در آن زمان مسئولش هم در برج نگهبانی نبوده و برای سركشی به پایین آمده بوده است. ولی همه می دانستند كه این یك دروغ است و آلان بدست فرمانده جنایتكارش كشته شده است.

من پدرش را به خوبی می شناختم. اودر ستاد سررشته داری و راننده ماشین سنگین بود. یكبار كه برای كاری به قبرستان رفته بودم، نصرالله را تنها در كنار قبر دخترش دیدم او در حالی كه اشك می ریخت و با دخترش نجوا می كرد، قبر او را با آب می شست. من كمی با او درددل كردم، احساس كردم دلش خیلی گرفته است او دختر كوچكش كه وقتی به خارج رفته بود شیرخوار بود و الان شانزده ساله برگشته بود را از دست داده و اكنون عزادار بود. من چه می توانستم بگویم جز اینكه با او ابراز هم دردی كنم.

معصومه غیبی پور. 35 ساله و با 5 سال سابقه عضویت در تشکیلات مجاهدین. او كه فردی غیر مسلمان بود و از ابتدا نیز اعلام كرده بود كه معتقد به دین اسلام نیست. از طرف فرمانده لشكر خود (محمدرضا....) مورد هتك حرمت قرار می گیرد. فرمانده لشكر قصد تجاوز  به او را داشت كه معصومه با داد و فریاد سعی می كند از مهلكه خود را نجات دهد. پس از آن معصومه خواهان جدا شدن از سازمان می شود. از آنجایی كه سازمان هرگز حاضر نبود او به خارج رفته و جریان این افتضاح را علنی كند در تابستان 72 در نشستی به دست خواهران مجاهد خلق زیر مشت و لگد کشته شد! معصومه را در قطعه مروارید به خاک سپردند و بر سنگ مزارش نوشتند که بر اثر بیماری مرد. اما همه میدانستند که معصومه بیمار نبود و تا چند روز پیش از قتلش هم کاملاٌ سرحال و مشغول کارهایش بوده است. اما جرم معصومه چه بود؟

رجوی بعدا در نشست حوض در حالی كه از محمدرضا كه آن زمان فرمانده معصومه بود بازخواست می كرد و بطور سربسته كه كسی متوجه نشود به او گفت كه ما بخاطر آن افتضاحی كه تو به بار آوردی می دانی چه بهایی پرداختیم؟ و ما كه جریان را می دانستیم بخوبی  فهمیدیم كه منظور رجوی از آن بها چه بوده است؟

علی نقی حدادی (كمال) قربانی دیگر. كمال فرمانده لشكر ما بود. من سالهای 69 و 70 در جریان جنگ كویت،  در لشكر 26 بودم كه فرمانده آن كمال بود. پس از آن من از آن لشكر منتقل شدم و كمال را برخی اوقات می دیدم. از نزدیكان آنها شنیدم كه كمال سر استراتژی با رجوی به مشكل برخورده بود. حتی چند جلسه خصوصی رجوی با او گذاشته بود كه او را راضی كند ولی كمال راضی نشده بود و متاسفانه رگ دست كمال زده شد و مرد.

رجوی یكبار در نشست كوچكی كه در قرارگاه پارسیان برگزار شده بود گفت، كمال رابطه جنسی با یك زن برقرار كرده بوده كه وقتی سازمان متوجه می شود او را در یك بنگال تحت برخورد قرار می دهد (زندانی میكند) وقتی كه برای او غذا می برند می بینند كه رگ دستش را زده است. ولی همه ما می دانستیم كه اینطور نبوده است. طی این سالیان به خوبی فهمیده بودیم كه رجوی هر گونه مخالفت را به مسائل جنسی ربط میدهد تا مخالف خود را كوچك و ذلیل كند. این درحالی بود كه همه می دانستیم كمال اصلا اهل این حرفها نیست و رجوی دارد بر روی جنایتی كه در حق كمال انجام داده است سرپوش می گذارد. كسان دیگری كه در این سالیان به طرز مشكوكی ناپدید شدند و هرگز كسی دیگر خبری از آنها نداشته و ندارد هستند می توان به برخی از اسامی آنها اشاره كرد: جلیل بزرگمهر– الیاس کرمی – احمدرضاپور – محمد افتخاری –نسرین احمدی – یعقوب کر – مسعود مسعودی – سهیل خطار– صدیقه رجبی نژاد – محمد رضا الله وردی – مالک کلبی – محمد باباخانلو – عبدالقادرجیرانی – محمد نوروزی – خلیل حسینی و دهها قربانی دیگر كه نه نامی از آنها هست  و نه نشانی و مجاهدین نیز هیچ چیز در مورد آنها نمی گویند. باشد كه روزی این اسرار فاش شود و مردم بدانند كه كسانی كه دنبال جامعه بی طبقه توحیدی بودند به چه روزی افتادند كه اعضای خود را می كشند و سربه نیست می كنند.

دراینجا بایستی به یك سری نفرات نیز اشاره كنم كه در اثر فشار تشكیلاتی به بن بست رسیدند و با به آتش كشیدن خود به زندگی شان پایان دادند. همه ما می دانیم كه مرگ برای هیچ انسانی جالب نیست باید دید این افراد به چه نقطه ای رسیده اند كه مرگ رابر زندگی خفت بار ترجیح داده اند:
کامران بیاتی 32 ساله. با 12 سال سابقه تشکیلاتی در مجاهدین. کامران در زمستان 78، کنار نفربر زرهی خودش با قرص سیانور خودکشی کرد. مجاهدین اعلام کردند که ایست قلبی کرده است. اما آنهایی که جسدش را از نزدیک دیده بودند با علامتهای فیزیکی مصرف سیانور کاملاٌ آشنا بودند. كامران فردی بود كه بشدت از طرف تشكیلات زیر فشار بود  و شب قبل از این واقعه نیز نشست دیگ برای او گذاشته بودند و او را بشدت تحقیر كردند. كامران به یكی از دوستانش گفته بود اگر راه فرار برایم بسته باشد، از زندگی فرار می كنم.

-    مهدی خزعل 28 ساله. در بهمن ماه سال 1378 ساعت 7 شب در قرارگاه 13 خودش را به اتش کشید چون نمیخواست آنجا بماند و آنها نمی­گذاشتند که برود. درصد سوختگی بالای 60 درصد بود. پس از آن حادثه دیگر هیچ خبری از او در دست نیست. طی یک هفته و در نشستهای متعدد به شاهدان آن خودسوزی تاکید میکردند که حق ندارند درباره آن صحنه با کسی سخنی بگویند. سپس گفتند مهدی هنگام روشن کردن چراغ نفتی بی احتیاطی کرد و پیکرش شعله ور شد! اگر سانحه بود، مخفی کاری برای چه؟ کسانی که پیکر شعله ور مهدی را خاموش کردند از دیدن چهره مهدی و ناله های او تا یک هفته نمیتوانستند غذا بخورند. کاش که امکان دیدن چنین تصاویری از انقلاب نوین برای همه وجود داشت. تا در خارجه نشینند و بگویند این حرفها ساختگی است. نفرین بر انقلابی که قرار بود این گونه بهایش را بستانند!

- کریم پدرام 32 ساله با 10 سال سابقه تشکیلاتی در مجاهدین. کریم در فرماندهی هفتم و مرکز 42 با شلیک کلاش به زندگی خودش پایان داد. باز گفتند که شلیک ناخواسته بوده است. اما در نشستهای درونی و به طور خاص در تابستان سال 80 خودکشی او کاملاٌ روشن شده بود به گونه ای که فراوانی گزارشها در این زمینه، گویای یک یقین همگانی بود.

- حجت عزیزی 26 ساله و با 5 سال سابقه تشکیلاتی. حجت در بهار 80 و در قرارگاه همایون با شلیک کلاش به زندگی خود پایان داد. به رسم همیشه شلیک را ناخواسته خواندند اما در نشستهای درونی خودکشی او تایید شده بود.

- خُدام گل محمدی 33 ساله. با 15 سال سابقه تشکیلاتی در سازمان مجاهدین. خُدام از سال 74 تا سال 81 دست کم 4 یا 5 بار رسماٌ درخواست کناره گیری و رفتن از عراق را کرده بود. آخرین بار در ماه رمضان 81 دوباره اعلام کناره گیری میکند اما پذیرفته نشد و به او گفته شد: مشکلاتت را در جمع باید حل کنی. خدام در اسفند ماه 81 ساعت 9:30 شب پشت سالن ورزشی فرماندهی هفتم خودش را به آتش کشید. گفتند خودسوزی ناخواسته بوده است. پس از آن حادثه از سرنوشت او هیچ خبری نشد. تنها به کسانی که شاهد رویداد بودند تاکید شد که این خبر به جایی درز نکند.

- فردین مقصودی با نام مستعار صادق 30 ساله. صادق در بهار 82 و محل فیلق دوم با رگباری کوتاه به زندگی خود پایان داد. صادق تنها بود. آشنا و کسی را نداشت. پس نیازی به ابلاغیه داخلی و شهید نامیدن او هم نبود! محل خاکسپاری اش هم معلوم نیست. مانند همیشه به شاهدان رویداد گفتند مقصر خودش بوده که بی احتیاطی کرده. این صادق همان کسی بود که هنگامی که به قرارگاه اشرف میرسد میگوید خدا را شکر که از دست رژیم خلاص شدم و زمین قرارگاه را بوسیده بود!  بنازید به ظرفیت اندیشه اسلام انقلابی! شنیدیم که یکی ازمسولان مجاهیدن به نام شهرزاد، در نشستی به صادق گفته بود که اگر علاقه ای به سازمان ندارد برود و خودش را بکشد؛ سازمان ترسی ندارد. آیا این همان سازمانی نبود که در شعارهایش وعده تشکیل صفی از انقلابیون تا تهران را داده بود ؟ جالب آنکه در عمل، صفی تا گورستان کشیدند!

وقتی كه آمار خودكشی های بالا رفته بود و تقریبا همه اعضای سازمان حداقل یك مورد آن را دیده بودند، رجوی یكبار در نشست عمومی  با اشاره به خودكشیهایی كه صورت گرفته بود گفت:«اگر کسی خودش را زد و خودکشی کرد از حماقت خودش بوده است. هر کس که انتخاب کرد باید تا پایان بماند و کسی نباید بر سر این خودکشی ها پرسشی برایش پیش بیاید. به ویژه پرسش و ابهام در باره خودکشی دیگران برای  فرماندهان مجاهدین مشروع و مجاز نیست؛ حرام است! کسی که می خواهد برود همان بهتر که خودکشی کند تا تف سر بالا نشود. نخستین پیام رفتن هر فرد از اینجا این است که انقلاب ایدئولوژیک پاسخ ندارد. پس به خاطر انقلاب هم که شده برای ما خیلی بهتر است که به هر قیمت نیروها مرده یا زنده در همین جا ماندگار شوند. مطمئن باشید که خدا از شما راضی است...»

در پایان این مطلب بایستی به رویه و شیوه كار رجوی نیز اشاره ای بكنم. چنانچه در ابتدای این مقاله  نوشتم رجوی بنا به نقل قولی كه از كاركرد استالین در حذف مخالفان خود كرد، همین شیوه را نیز خود به كار می برد. از نظر او لنین و استالین انقلابیونی بودند كه توانستند انقلاب روسیه را به پیروزی برسانند و سالهای سال آن را تداوم بخشند. آنچه كه رجوی تحت عنوان «جامعه بی طبقه توحیدی»  مد نظر دارد و آنرا همه جا حتی روی سنگ قبرها نیز می نویسد چیزی شبیه حكومت استالین در شوروی است. كسانی كه در سازمان مجاهدین بوده اند و پای سخنرانی های رجوی نشسته اند به خوبی می دانند كه رجوی  صدها و هزاران بار و در هر موردی از حكومت استالین و پیش از آن لنین استناد می كرد.

در فرهنگ رجوی صدای مخالف نبایستی شنیده شود. چگونه می توان تصور كرد سازمانی مثل مجاهدین پس از چهل سال سابقه وجود، هرگز دچار انشعاب نشده است. آیا این قابل تصور است؟ آیا در دنیای واقعی چنین چیزی وجود دارد؟ دلیل آن هم كاملا روشن است آدمهای مختلف نسبت به شرایط و عوامل مختلف، نظرات مختلفی دارند. در فرهنگ رجوی بایستی كسانی كه نظر مخالف با او دارند بخصوص نفرات مسئول بایستی سربه نیست شوند چنانچه علی زركش و مهدی افتخاری به چنین روزی دچار شدند. تنها كسانی كه چاپلوسی او را می كنند و از هر دو كلمه حرفشان یكی از آنها تمجید از اوست بایستی بمانند و بالا بروند كسانی مثل ابریشم چی و داوری و مهدی برائی و غیره.

راز این عدم وجود مخالف در سازمان مجاهدین در همین نكتته است و بس. صدای هر مخالفی بایستی شدیدا و در عین حال مخفیانه خاموش شود. به هر بهای ممكن. و این داستان تا زمانی كه این فرقه هست و تا زمانی كه رجوی نفس می كشد وجود دارد. باز هم قتل ها و كشتار مشكوك خواهد بود. و آخرین آن به محمد طاطایی رسید. و این هشداری است به كسانی كه با این تشكیلات مخوف همكاری می كنند. شاید روزی  شما هم به این نقطه برسید كه متاسفانه خیلی دیر خواهد بود.

محمد ب



ادامه مطلب

طبقه بندی: تهدید،شکنجه،  نقض حقوق بشر،  اشرف، 
برچسب ها: مشکوک، مرگ، ساکنان، اشرف،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 21 تیر 1391 توسط رضا بصیرت
به امید فروپاشی و انحلال سازمان تروریستی مجاهدین و رهایی اسیران گرفتار در فرقه رجوی
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک  
قالب وبلاگ